آیت‌الله دکتر سیدمصطفی محقق داماد:

فهم اقتصاد وظیفه‌ای همگانی است

قبلا مطلبی نوشته بودم با عنوان «ما اهل فن نیستیم» منتشر شده ۲۱/۱۰/۱۴۰۰ روزنامه اطلاعات). اینک در پی همان نوشته، نکات دیگری را بیان می‌کنم.
۱- این سطور را در روزهایی می‌نویسم که کشور عزیز ما جنگی ناخواسته را از سر گذرانده است. به رشادت سربازان دلاور و فداکار این وطن، ان‌شاءالله از این آزمون سربلند بیرون خواهیم آمد و تاریخ، دلاوری فرزندان این ملت را از یاد نخواهد برد. اما در همین روزها مردم در تنگنایند؛ سفره‌ها تنگ‌تر شده و دست‌ها خالی‌تر. وظیفه همه ما، و پیش از همه، ما طلاب علوم دینی، آن است که بی‌تاب درد و رنجشان باشیم و آرام ننشینیم تا گرهی گشوده شود.

چهار سال و نیم پیش، در دی‌ماه ۱۴۰۰، یادداشتی نوشتم با عنوان «ما اهل فن نیستیم؛ اقتصاد یک کار علمی است» و در آن از صحنه‌ای گفتم که در سیما دیده بودم: خیرینی که مواد غذایی را بسته‌بندی می‌کردند تا میان مردم قسمت کنند؛ و از خود پرسیدم آیا سرانجام عزت اسلامی این بود که برای هموطنان من فرصت کار با درآمد مکفی نباشد؟ در پایان آن یادداشت اعتراف کردم که پاسخ پرسش «چه باید کرد» را نمی‌دانم. آن اعتراف همچنان بر دوش نگارنده سنگینی می‌کند؛ و همین سنگینی، انگیزه این سخن دوم است. زیرا «نمی‌دانم» اگرچه گفتنش فصیلت است، ماندن در آن فضیلت نیست. امیرالمؤمنین(ع) فرمود: «لا یستَحِینّ أحدٌ إذا سُئِلَ عمّا لا یَعلَمٌ أن یقولَ لا أعلَمُ» (نهج‌البلاغه، حکمت۸۲). اما همان بزرگوار ما را به آموختن نیز فرمان داده است. «نمی‌دانم» آغاز راه است، نه پایان آن.


۲- ممکن است عزیزی از یادداشت پیشین چنین دریافته باشد که چون اقتصاد کار علمی است و ما اهل فن نیستیم، پس ما را با اقتصاد کاری نیست؛ آن را به اهل فن بسپاریم و خود کنار بایستیم. این برداشت، خطاست و به گمانم خطایی خطرناک. مثالش طب است. هیچ‌یک از ما طبیب نیستیم و طبابت را به طبیبان می‌سپاریم؛ اما هیچ خردمندی سلامت خویش را کورکورانه به دست کسی نمی‌دهد. بیمار دانا آن است که به قدر ضرورت از تن خویش بداند تا طبیب حاذق را از مدعی بازشناسد، نسخه را بپرسد و بر درمان مداومت کند. ملت نیز در امر معیشت خویش چنین است: سیاست‌گذاری را اهل فن باید بکنند، اما شناختن اهل فن از مدعی، و پایداری بر درمان، بی‌بهره‌ای از فهم ممکن نیست.


۳- در این چند سال بر نگارنده روشن‌تر شده است که سیاست‌گذاری درست بر یک پایه نمی‌ایستد؛ بر سه پایه استوار است که باید در کنار هم باشند: نخست، حکمت و اخلاق؛ یعنی نظام ارزش‌های یک جامعه، اینکه عدل چیست، کرامت انسان کدام است و چه چیز را می‌توان به چه بها فروخت و چه چیز را نمی‌توان. دوم، فقه و حقوق و آیین حکمرانی؛ یعنی دانستن اینکه قانون و نهاد و قدرت در عمل چگونه کار می‌کنند. و سوم، علم اقتصاد؛ یعنی شناخت سازوکار پول و بازار و بانک، آن‌گونه که در واقعیت رفتار می‌کنند نه آن‌گونه که آرزو داریم. هر یک از این سه که غایب باشد، سیاست به شکلی قابل پیش‌بینی شکست می‌خورد: اقتصادِ بی‌اخلاق هدف را گم می‌کند؛ و اخلاقِ بی‌اقتصاد نیت خیر را با ابزاری پی می‌گیرد که نتیجه وارونه می‌دهد. آن دغدغه که در یادداشت پیشین نوشتم، یعنی صدقه‌خور ساختن ملتی با استعداد به جای فراهم‌آوردن فرصت برابر کار، خود نمونه‌ای است از همین: نیتی خیر که چون از سازوکار غافل ماند، به خلاف مقصود رسید.

پایه سوم خانه طلاب علوم دینی
۴- ما طلاب علوم دینی از آن سه پایه، دو پایه را در خانه خود داریم. قرن‌هاست که حوزه‌های ما در حکمت عملی و در فقه و حقوق، به دقتی مثال‌زدنی کار کرده‌اند. آنچه در خانه ما نیست پایه سوم است؛ و در یادداشت پیشین گفتم که کتاب‌های متاجر ما فقه و حقوق بازرگانی‌اند، نه علم اقتصاد، و در هیچ نقطه از آنها نیامده که تورم چگونه پدید می‌آید. امروز می‌خواهم قدمی پیش‌تر بگذارم و عرض کنم: این پایه سوم، آموختنی است؛ و آموختن مبادی آن، برخلاف تصور، کار عمری نیست. فرزند من که تحصیل‌کرده همین رشته است می‌گوید مبانی این علم، به‌قدری که آدمی بتواند سخن اهل فن را بفهمد و میانشان داوری کند، با ریاضیات دبیرستان و یک نیم‌سال جدیت به دست می‌آید. آنچه دشوار است تخصص است، و تخصص را از احدی مطالبه نمی‌کنیم؛ سخن از آن مقدار فهم است که شهروندی و مسئولیت بدان محتاج است. و اینجا نکته‌ای فقهی نیز هست که با برادران طلبه‌ام در میان می‌گذارم: حکم، فرعِ تشخیص موضوع است. فقیهی که «پول» امروز را نشناسد و نداند در بانکداری جدید چگونه پدید می‌آید و می‌پژمرد، در تشخیص موضوعِ فتوای خویش درمی‌ماند. شناخت این موضوعات، مقدمه واجبِ اجتهاد در این ابواب است.


۵- در آن یادداشت اعتراف دیگری هم کردم: نوشتم که از فرزندم درباره ماهیت پول پرسیدم، گفتاری صوتی از فاضلی متخصص برایم فرستاد، چند دقیقه‌ای شنیدم و چون فهمش بر من دشوار آمد، رها کردم. از آن ماجرا نیز درسی آموختم، اما نه آن درس که نخست می‌پنداشتم. عیب نه در آن گفتار بود و نه در گوینده آن، که از قضا از مبلغان توانا و خوش‌بیان این علم است و امثال او را باید قدر دانست و کارشان را صد چندان کرد؛ عیب در گمان من بود: می‌پنداشتم این علم از جنس اسراری است که جز بر اهلش گشوده نمی‌شود، و می‌پنداشتم که دانستنش وظیفه من نیست. چون بعدها با حوصله و به ترتیب بازگشتم، دیدم این در، به تانی و تدریج گشوده می‌شود؛ آنچه کمیاب است نه معلم توانا، که شنونده‌ای است که فهمیدن را تکلیف خود بداند.


۶- و از میوه‌های همان آموختن اندک، دو نمونه عرض می‌کنم تا روشن شود چرا این فهم برای امثال نگارنده ضروری است. نخست آنکه با مطالعه بیشتر دانستم میان چند تصمیم درباره ماحصل فروش داخلی انفال، فرقی است بزرگ: آنکه دولت خود هزینه‌اش کند؛ آنکه به رسم صدقه به نیازمندان دهد؛ و آنکه به عنوان «سهم انفال» میان همه مردم قسمت کند. این سومی نه صدقه است و نه هزینه دولت؛ اعاده حقی است به صاحبان حق، که کرامت کسی را نمی‌خراشد؛ و چه بسا مردم آن سهم را برای فرزندان و نسل‌های آینده خویش، بهتر از دولت پس‌انداز کنند. دوم آنکه دانستم ماحصل صادرات انفال را باید به تدبیری از گردش داخلی اقتصاد جدا نگاه داشت، و گرنه سیل آن، تولید داخلی و زنجیره خلق ارزش را تباه می‌کند؛ و اگر این دو حساب در هم آمیزد، کارگاه و کارخانه این سرزمین است که بهایش را می‌پردازد. بنگرید که این هر دو مسئله، موضوعش فقهی است، که انفال از ابواب فقه ماست، و فهمش محتاج علم اقتصاد؛ و بی هر یک از این دو بال، حکم به سرانجام نمی‌رسد.

قحط اندیشه اقتصادی نداریم 
۷- سال‌ها گمان می‌کردم گرفتاری ما قحط اندیشه اقتصادی است. اکنون می‌دانم چنین نیست. اهل فن ما کم‌شمار و کم‌کار نیستند؛ میانشان بحثی زنده و مکتوب و مستند جاری است، درباره ریشه تورم و درمان آن مکتب‌ها با هم اختلاف جدی دارند، و این اختلاف نه عیب که نشانه سلامت است؛ هیچ علم زنده‌ای اجماع کامل ندارد و اجتهاد در برابر اجتهاد، همان است که علم را پیش می‌برد، چنان‌که فقه ما را پیش برده است. گرفتاری جای دیگری است: این بحثِ زنده، شنونده‌ای بیرون از خویش ندارد؛ در دانشگاه و نشریه تخصصی جریان دارد و به گوش جامعه و به فرآیند تصمیم نمی‌رسد.


۸- شاهدی گویا بیاورم. مسعود روغنی زنجانی، رییس اسبق سازمان برنامه و بودجه، سال‌ها بعد درباره رشد نقدینگی می‌گوید: «وقتی به آقای هاشمی در مورد افزایش نقدینگی توضیح می‌دادیم، موضوع را به مسخره می‌گرفت. شاید ایراد از من و آقای نیلی و طبیبیان یا نوربخش بود که نتوانستیم این مساله را به درستی منتقل کنیم؛ در نتیجه نقدینگی رشد کرد و تورم افزایش یافت.» در این سخن تامل بفرمایید. رییس دستگاه برنامه‌ریزی کشور نمی‌گوید نمی‌دانستیم و نمی‌گوید پژوهشی در کار نبود؛ می‌گوید نتوانستیم به عالی‌ترین مقام اجرایی وقت منتقل کنیم؛ و بهای آن انتقال‌نشدن را، ملتی با تورم پرداخت. و انصاف باید داد که این عارضه، خاص آن دوران و آن مقام نبود و نیست؛ گریبان‌گیر اکثر تصمیم‌گیران ارشد ما بوده است و حتی گریبان‌گیر منتقدان و مخالفان؛ کسانی که با همه تحصیلات حوزوی یا دانشگاهی، از مهندسی تا طبابت، از حداقل‌های علم اقتصاد بهره ندارند و خود نمی‌دانند که نمی‌دانند. و چون فهم مشترک نباشد، مشارکت و اجماع‌سازی ناممکن می‌شود و میدان برای شایعه و توهم و انحراف باز می‌ماند؛ که جای خالی فهم را همیشه وهم پر می‌کند.

۹- چرا انتقال این‌قدر مهم است؟ زیرا سیاست اقتصادی پیش از آنکه تصمیمی فنی باشد، تصمیمی اجتماعی است. برنامه‌ای که مردم و صاحبان نفوذ نفهمند، هرچند بر کاغذ درست باشد، پشتوانه نمی‌یابد؛ با نخستین فشار رها می‌شود، هر دولتی راهی دیگر می‌رود و هیچ سیاستی عمر نمی‌یابد تا ثمر دهد. و در نظامی که کار به رای و انتخاب مردم گره خورده است، رای امانتی است که جز به فهم نمی‌توان ادایش کرد؛ قرآن کریم فرموده است: فَبَشِّرْ عِبادِ الَّذِینَ یَسْتَمِعُونَ الْقَوْلَ فَیَتَّبِعُونَ أَحْسَنَهُ (زمر ۱۷ و ۱۸). پیروی از «احسنِ قول» فرع بر شنیدن اقوال و سنجیدن آنهاست؛ و سنجیدن، بی‌فهم مبادی ممکن نیست. آن‌که مبادی را نمی‌داند، میان اندیشه‌ها انتخاب نمی‌کند؛ میان الفاظ و شعارها انتخاب می‌کند. و بیفزایم که مناظره نیز بی‌واژگان مشترک کارساز نیست؛ دو کس که از «نقدینگی» دو معنا مراد می‌کنند، مناظره نمی‌کنند؛ هم‌زمان سخن می‌گویند. آموزش، مقدمه مناظره است.

دعوت از جوانان و اهل فن
۱۰- و اینجا تکلیفی است که نگارنده نخست بر خویش می‌نویسد. من وظیفه خود می‌دانم که چهارچوب این مباحث را بفهمم و آراء گوناگون را بشنوم، هرچند حرفه من نظریه‌پردازی در این میدان نیست؛ چرا که در انتخابات آینده باید به رییس‌جمهوری رای دهم، و رای، تکلیف می‌آورد. بر من و بر همه ماست که از نامزدها بخواهیم پیش از رای‌گیری، برنامه خویش را در حوزه‌های اصلی به روشنی به مردم عرضه کنند: با عایدی نفت چه خواهند کرد؛ خلق پول را چگونه مهار خواهند کرد؛ سیاست تعیین سود بانکی را بر چه مبنایی خواهند گذاشت؛ و کلیات سیاست مالیاتی‌شان چیست؛ تا مردم بدانند به چه سیاستی رای می‌دهند، نه تنها به چه نامی. اگر ملتی این مطالبه را عادت کند، دیگر هیچ مدعی‌ای بی‌برنامه به میدان نمی‌آید.

۱۱- پس این سخن دوم، دو دعوت است. دعوت نخست به جوانان است؛ به طلاب حوزه‌ها، به دانشجویان هر رشته، و به هر شهروندی که در سرنوشت این کشور خود را سهیم می‌داند: مبادی علم اقتصاد را بیاموزید. اقتصاد خرد و کلان مقدماتی را و پول و بانکداری را؛ نه برای مدرک و نه برای تخصص، بلکه برای شهروندی؛ برای آنکه بدانید «خلق پول» یعنی چه و آن مالیات پنهانی که تورم می‌نامندش از جیب چه کسی برمی‌دارد؛ و برای آنکه چون نامزدی برنامه‌ای آورد، بتوانید بسنجید و بدانید امانت رای را به که می‌سپارید. این دیگر تخصص نیست؛ حداقلِ مسئولیت است. در حدیث آمده است: «طلبُ العلمِ فریضةٌ» (الکافی، ج۱، کتاب فضل العلم)؛ و علمی که معیشت و کرامت یک ملت بدان بسته است، از مصادیق روشن این فریضه است. و آن سخن که در یادداشت پیشین گفتم همچنان بر جای خود است: کاش برای هر کس که در اقتصاد اظهار نظر می‌کند امتحانی ساده می‌گذاشتیم، که عند الامتحان یکرم المرء او یهان. سعدی علیه‌الرحمه فرمود: «دو چیز طیره عقل است: دم فروبستن به وقت گفتن و گفتن به وقت خاموشی.» بیاموزیم تا بدانیم کجا بگوییم و کجا بشنویم.

۱۲- و دعوت دوم به اهل فن است؛ به اقتصاددانان این سرزمین: پژوهش نیمی از کار شماست و نیم دیگر، تعلیم عمومی. ایده‌ای که بیرون از حلقه متخصصان فهمیده نشود، پشتوانه اجتماعی نمی‌یابد و بر کاغذ می‌ماند؛ تجربه‌ای که از زبان رییس اسبق سازمان برنامه نقل کردم، پیش چشم ماست. خوشبختانه در میان شما مبلغان توانایی هستند که علم را به زبان مردم می‌گویند؛ کارشان را باید ارج نهاد و صد چندان کرد. از امیرالمومنین(ع) روایت است: «زَکاةُ العِلمِ نَشرُهُ» (غرر الحکم). زکات دانسته‌های خود را به زبان مردم بپردازید؛ از نشریه تخصصی به رسانه عمومی بیایید، از سمینار به مدرسه و به خانه‌ها. در یادداشت پیشین نوشتم که تحول اقتصادی مغرب‌زمین را آن تفکری رقم زد که عبادت را از درون کلیسا به متن مزرعه و کارخانه آورد؛ امروز می‌افزایم که تحول اقتصادی ما نیز محتاج آن است که علم از درون دانشگاه به متن زندگی و زبان مردم بیاید. و ما طلاب نیز در این میانه بی‌وظیفه نیستیم: منبر و محراب ما قرن‌هاست زبان مردم است؛ اگر خود مبادی را بیاموزیم، می‌توانیم در این انتقال، یاور اهل فن باشیم نه مانع آن.

۱۳- خلاصه کنم. گفتم اقتصاد یک کار علمی است و بر آن سخن ایستاده‌ام؛ سیاست‌گذاری را باید اهل فن بکنند. اما امروز می‌افزایم: در جامعه‌ای که سرنوشت سیاست به فهم و رای عموم گره خورده است، فهم مبادی این علم دیگر کار اهل فن تنها نیست؛ وظیفه‌ای همگانی است. ایران از استعداد و همت تهی نیست؛ سربازانش در میدان جنگ نشان دادند که از این ملت چه برمی‌آید. آنچه کم داریم فهم مشترک است، و فهم، بحمدالله آموختنی است. امید که آن روز را ببینیم که در این سرزمین، کرامت هیچ انسانی به صدقه نیازمند نباشد و حیات طیبه‌ای که قرآن وعده فرموده است: مَنْ عَمِلَ صالِحاً مِنْ ذَکَرٍ أَوْ أُنْثی‏ وَ هُوَ مُؤْمِنٌ فَلَنُحْیِیَنَّهُ حَیاةً طَیِّبَةً (نحل ۹۷)، از رهگذر دانایی و تلاش و سیاست‌گذاری عالمانه نصیب این ملت شود. و ما را همین بس که در این راه، به‌قدر وسع، آموخته باشیم و آموزانده باشیم. والسلام

به نقل از روزنامه اطلاعات